من از همشون دیرتر از سرکارمیومدم...ساعت 9 عشقم اومد دنبالم..وقتی میدیدمش تودلم میریخت....خییییلی دوسش داشتم....
گفت بریم کش لقمه...بچه ها اونجا منتظرن بریم شام بخوریم بعد بریم....با اینک. استرس داشتم قبول کردم....
یادش بخیر....چه مسخره بازیایی اونجا به راه انداخته بودیم....البته اصولا من از اونا خجالتی تربودم....امین کارش بود....هرجا میرفت همین بساط به راه بود...
اکیپ مارو هیچکس نداشت...شاد...پررو....پایه....
شامو که خوردیم بچه ها همه رفتن توماشین امین و چون ماتازه دوست شده بودیم خواستن که تنهاباشیم......راه افتادیم سمت بالا...دیگه مسخره بازیای بین راه و پشت چراغ قرمز بماند....
چه شبی بود....
رفتیم پارک جانبازان....اونجام پیاده شدیم و صدای سیستم بالا و صندوق عقب باز و بزن و بکوب...
دیگه کم کم اهالی اونجا داشتن زنگ میزدن پلیس که راه افتادیم...
رفتیم بیرون ازشهر....زمستون بود....آبا یخ زده بودن....جلو یه سالن ورزشی بزرگ ایستادیم....کفش یه تیکه یخی بود...رفتیم رویخا سر خوردن و رقصیدن و دوباره صدای سیستم بالا....
بعدشم اونا زودتر رفتن خونه....من و عشقم قرار شد دیرتر بریم...چون هیچ شبی نمیتونستیم اینقدر کنارهم باشیم...استثناء بود...ماهم نمیخاستیم ازدستش بدیم....اوناکه رفتن رفتیم جایی که واقعا برامون خاطره شد....چه خاطره ای....
نکین زنگ زد گفت بیا دیگه حوصلمون سرمیره...بابای نگین بیرون ازشهرکار میکرد و فقط خودشون سه تا بودن با مامانش....مامانشم که پایه و......
رسیدم خونه....با اینکه نمیتونستم ازش دل بکنم پیاده شدم....رفت پیش امین.....
تنباکو نداشتیم زنگ زدم بهش گفتم بگیره بیاره....اورد دم در داد و رفت....
اونشب تا نزدیکای صبح مسیج میدادیم.....تا اینکه خوابم برد.....
صبح ساعت 8 چون امین نمیتونست بیاد دنبال نگین قرار شد ما برسونیمش سرکار....
اون روز و اون شبم گذشت....عشق ما هر روز و هر روز پر رنگتر میشد...
برچسب: قصه ی عشق منو تو,قصه ی عشق من,قصه ی عشق من رمان,قصه ی عشق من و همسرم,قصه ی عشق من مریم حسینی,قصه ی عشق من و,دانلود رمان قصه ی عشق من,دانلود رمان قصه ی عشق من pdf,خلاصه رمان قصه ی عشق من,دانلود رمان قصه ی عشق من برای کامپیوتر,
نویسنده: محمد دادخواه