خرید بک لینک
سلام بچه ها...امیدوارم از وبلاگم خوشتون اومده باشه...هدفم از ساختن این وبلاگ به زبون آوردن حرفایی هستش که هیچوقت نتونستم واسه کسی بگم...حتی خواهرم...به زبون آوردن حرفایی که تودلم مونده شده درد...رنج...عذاب...سرکار میرفتم...دور و برم پر از آدمای لاشی و به درد نخور بود...هرکسی به یه طریقی میخواست شماره بده یا بهم نزدیک شه کم کم گذشت تا اینکه به واسطه ی یکی از بچه ها با یکی آشنا شدم...دنبال یه مرد بودم یکی که لاشی نباشه یکی که آدم باشه...یه عشق پایدار و محکم میخواستم و درضمن پاک..آشناییمون خیلی جالب بود...شیرین بود...بیش از اون چیزی که فکرشو بکنید...روز اول بهم گفت نیلوفر خانوم من نمیتونم زیاد بهتون مسیج بدم خودتون که درجریان کارام هستید؟یخورده سرم شلوغه..البته بیش از یخورده...ولی خب کم کم درست میشه..موردی نداره؟؟؟حس میکردم بهش دل بستم...یه حسی نسبت بهش داشتم....حس دل بستن و....بگذریم....راستی من و نگین یجا کارمیکردیم...روزامون خیلی خوب پیش میرفت...کنارش آروم بودم....ظهرا میرفتیم مغازش من بودم و اون.....نگین(واسطه ی عشقمون) بود و امین(عشق نگین و دوست عشق من)......یه روز ظهر وقتی رفته بودیم مغازه امین سرشو گذاشت رو پای نگین و دراز کشید...عشق منم گفت امین فکرکردی نمیتونم؟؟؟(ببخشید که اسمشو نمیارم)یهو سرشو گذاشت روپام و درازکشید...(فکرمیکردم کم رو تر از این حرفا باشه) ولی راستش منم به نگین و امین حسودیم شد...روزا به همین منوال میگذشتن...هممون خوب بودیم هبچ غم و غصه ای نداشتیم... یه شب به خانوادم. گفتم میخام برم خونه نگین اینابمونم...نگین هم دوستم بود هم دختر دایی مامانم....قرار شد بعد از کار ینی ساعت 9 بریم خونشون........خونه ی امین و عشق منم پیش خونه ی اونا بود....باورم نمیشد اونشب باخیال راحت میتونستم پیشش باشم....(خلاف سنگینمون لب گرفتن بود)

من از همشون دیرتر از سرکارمیومدم...ساعت 9 عشقم اومد دنبالم..وقتی میدیدمش تودلم میریخت....خییییلی دوسش داشتم....

گفت بریم کش لقمه...بچه ها اونجا منتظرن بریم شام بخوریم بعد بریم....با اینک. استرس داشتم قبول کردم....

یادش بخیر....چه مسخره بازیایی اونجا به راه انداخته بودیم....البته اصولا من از اونا خجالتی تربودم....امین کارش بود....هرجا میرفت همین بساط به راه بود...

اکیپ مارو هیچکس نداشت...شاد...پررو....پایه....

شامو که خوردیم بچه ها همه رفتن توماشین امین و چون ماتازه دوست شده بودیم خواستن که تنهاباشیم......راه افتادیم سمت بالا...دیگه مسخره بازیای بین راه و پشت چراغ قرمز بماند....

چه شبی بود....

رفتیم پارک جانبازان....اونجام پیاده شدیم و صدای سیستم بالا و صندوق عقب باز و بزن و بکوب...

دیگه کم کم اهالی اونجا داشتن زنگ میزدن پلیس که راه افتادیم...

رفتیم بیرون ازشهر....زمستون بود....آبا یخ زده بودن....جلو یه سالن ورزشی بزرگ ایستادیم....کفش یه تیکه یخی بود...رفتیم رویخا سر خوردن و رقصیدن و دوباره صدای سیستم بالا....

بعدشم اونا زودتر رفتن خونه....من و عشقم قرار شد دیرتر بریم...چون هیچ شبی نمیتونستیم اینقدر کنارهم باشیم...استثناء بود...ماهم نمیخاستیم ازدستش بدیم....اوناکه رفتن رفتیم جایی که واقعا برامون خاطره شد....چه خاطره ای....

نکین زنگ زد گفت بیا دیگه حوصلمون سرمیره...بابای نگین بیرون ازشهرکار میکرد و فقط خودشون سه تا بودن با مامانش....مامانشم که پایه و......

رسیدم خونه....با اینکه نمیتونستم ازش دل بکنم پیاده شدم....رفت پیش امین.....

تنباکو نداشتیم زنگ زدم بهش گفتم بگیره بیاره....اورد دم در داد و رفت....

اونشب تا نزدیکای صبح مسیج میدادیم.....تا اینکه خوابم برد.....

صبح ساعت 8 چون امین نمیتونست بیاد دنبال نگین قرار شد ما برسونیمش سرکار....

اون روز و اون شبم گذشت....عشق ما هر روز و هر روز پر رنگتر میشد...

برچسب: قصه ی عشق منو تو,قصه ی عشق من,قصه ی عشق من رمان,قصه ی عشق من و همسرم,قصه ی عشق من مریم حسینی,قصه ی عشق من و,دانلود رمان قصه ی عشق من,دانلود رمان قصه ی عشق من pdf,خلاصه رمان قصه ی عشق من,دانلود رمان قصه ی عشق من برای کامپیوتر, نویسنده: محمد دادخواه تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 20:10

صفحه بندی